تبليغاتX
غزل مرگ

خواهم رفت

روزی و پیامی خواهم آورد وقتی آمدی...

نیستم

اما نه!  شاید جایی دیگر...

کلئوپاترا... ملکه ی غارنشین

+ سروده شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 با قلم غزل

دست می اندازی با توی دستانم

و یک عالمه حرف های دروغین نثارم می کنی

و من می خندم

بعد چند ماهی که گذشت

دوباره بر می گردی و همه شان را مکذوب می کنی

و باز یک دنیا سفیدی جلویم باز می شود

و یک سوراخ!

شاد می شوم که یک سوراخ پیداست

تمام دنیایم یکرنگ شده!

به هوای تنوع خودم را می کشانم بالا

سوراخ بالاتر است

می پرم

نمی شود!

شاخه ها را زیر پایم می چینم

نمی شود!

به هزار مصیبت سنگ ها را جا به جا می کنم

می رسم بالای آن همه سفیدی

و چشم بسته خودم را پرت می کنم آن طرف!!

چشم که باز می کنم

دنیا هنوز سفید است...

و این تمام روزمرگی های من است...

nowadays

+ سروده شده در دوشنبه دوم دی 1387 با قلم غزل |

میخواهم چشم هایم را بردارم

و بیاورم درست بگذارم جلوی پاهای تو

تا شاید اشک های قلنبه شده ی درونشان را ببینی...

چشم که بر می گردانم

چشم می گردانی دور و برم

شاید تیر عسلیشان بگردد و یکی را بزند!

شاید هم کفش های جدیدی که برایم خریدی چشمش را کور کند

یا...

نمی دانم او کیست که اینگونه تو را سرگردان کرده

پریشان خودت را انکار می کنی

حتی 26 آذر هم یادت رفته!

و من دیگر هیچ چیز به تو نخواهم گفت

حتی نمی گویم که این همه مدت دوستت داشتم

و حتی نمیخواهم تو بگویی...

فقط این را بدان که از این روز به بعد غزل تو را می کشم

و یک غزل جدید می سازم با وزن نو

و قافیه های تازه...

و یک عالمه شعر قاطی خودم می کنم

تا حتی با عینک هم نتوانی مرا لابه لای شهر بشناسی

با یک دنیا بیت غزلی...

یادت هم نرود که دو روز دیگر

می شود دو سالی که چشم هایم خشک شد

و اشک

این پاک سرشت بی خانمان آب شد قاطی برف ها...

برگرد

جلوتر می خوری به بن بست فرمانروا...

مفاعیلن  مفاعیلن  مفاعین  مفاعیلن

الا یا ایها الساقی ادل کاسا و ناولها...

waITinG

+ سروده شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 با قلم غزل |

آینه های اتاقم همه شکسته اند

دیگر طاقت زل زدن های بی وقفه مرا ندارند...

آخر تازه به کارم گرفته شده اند!

آن روزها که تو در کنارم می لغزیدی

چشمان درخشان و آفتابی رنگت

برایم حکم تمام آینه های صیغلی جهان را داشت

وقتی عسل عنبیه های مهربانت بر وجودم خیره میشد

همه ی دنیا را می دیدم

چشمانت برایم جام جم بود...

اما حالا

روزهاست که وقتی به آینه ی قدی روی دیوار نگاه میکنم

تو را می بینم

آن سوی شیشه ی جیوه اندود

دیگر هیچکدامشان چهره ام را به نمایش نمی گذارند

همه از من گریخته اند

من تنها تو را می بینم پشت دیوار ضخیم خاطراتمان

با این حال می مانم که این همه خیال

چه گداری دارد به آیینه ی شکسته ی اتاقم؟

امروز تمام آیینه های دنیا از فرط یکرنگی شکستند

و تو در دنیای آن سوی جیوه ها قهقهه های بلند سر داده بودی!

امروز تمام آیینه های دنیا انعکاس تو را داشتند...

چهره ام مدت هاست خاموش مانده

ساعت ها یکجا می نشینم و به وجود تو خیره میشوم

حیف!!!

تو در دنیای من نیستی

دستانم را به سویت دراز می کنم

می گریم

و حسرت آغوشت را فریاد می زنم...

اما تو به هیچکدامشان عکس العملی نداری

گویی در این وادی سر نمی کنی!

امروز خبر آمد که تمام آیینه های دنیا شکسته اند

و تو پشت همه شان سرک می کشی تا صورت مرا ببینی...

broKEN miRRor

 منظور من از مادر تو پست قبل یه مادر بود ولی رابطه خونی در کار نبود...

+ سروده شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 با قلم غزل |

غروب جمعه هوا رنگ دلگیری دارد

همیشه مادر روی سنگفرش داغ حیاط که آب می ریخت

هوا دم می کرد...

امروز مادر هم نیست

پس چرا هوای اطرافم دارند خفه ام می کنند؟

ابرها چند روزی ست در آسمان خشک و خاکستری لانه کرده اند

اما دریغ از چکه ای باران!

گوشهایم را تیز کرده ام

تا با صدای اولین ساز سمفونی ابرها

تو ی کوچه بدوم و سر تا پایم را خیس اشک کنم...

از پشت پنجره های کرسی خانه مادر آسمان را صد رنگ می دیدم

چقدر دلم برای حوض وسط خانه اش تنگ است

ماهی های قرمزی که روی کاشی های آبی می دویدند

آنروزها به گمانم قایم باشک بازی می کردند

اما در آن حوض ساده و منحنی

جایی برای قایم شدن نبود.

درخت انگور مادر همیشه پر برگ بود

وقتی با هم برگهایش را برای دلمه های برگ مو می چیدیم

و من هی می خندیدم

و او مرتب قربان صدقه ام می رفت و دعایم می کرد...

اتاق بالایی جای همیشگی من بود

با کمدی پر از برگه های هلو و کشمش و پسته!

سنگفرش های حیاط به قدری داغ است

که هرم گرمایش را با کفش هم می شود احساس کرد...

کاش مادر بود

تا سطل سطل آب روی آتشش می ریخت

و دوباره هوا دم می کرد...

آنگاه با هم روی تخت زیر درخت ها می نشستیم

و او قلیان می کشید و برایم حرف میزد

و من محو قل قل آب شیشه می شدم!

کجا رفت آن روزها... مادر؟

DayS goNE

+ سروده شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 با قلم غزل |

بالای کوهی بلند پادشاهی زندگی می کرد که دختر زیبایی داشت.

دختر که بزرگ شد و قرار شد ازدواج کند

 از چهار طرف دنیا شاهزاده های زیادی آمدند برای خواستگاری دختر.

پادشاه سیبی طلایی به دخترش داد و گفت

هر کدام از شاهزاده ها را که به شوهری انتخاب کردی

سیب را به طرفش بینداز.

شاهزاده ها گفتند هرچه دختر پادشاه بخواهد برایش می آورند

طلا و جواهر و حتی ستاره ها و ماه آسمان.

دختر پادشاه گفت

طلا و جواهرو ماه و ستاره ها آسمان به چه دردم می خورد؟

من از شریک زندگی ام فقط یک چیز می خواهم :

آتش عشق حقیقی.

خواستگارها تا کلمه آتش را شنیدند

با این خیال که شاهزاده خانم آتش واقعی می خواهد

منتظر شنیدن بقیه حرفش نشدند و تاخت کنان رفتند دنبال آتش

و شاهزاده خانم همانجا ماند.

و شاهزاده خانم سال ها و سال ها منتظر ماند و منتظر ماند

تا آخر از غم و غصه سرش را زیر انداخت

و آنقدر گریه کرد که از اشکهایش برکه ای درست شد

و قصر پادشاه زیر آب رفت.

.

.

.

هر درخت بیدی که می بینید همان دختر پادشاه است

که هنوز سر به زیر گریه می کند

و شاهزاده ها همان شب پره هایی هستند که هنوز شب ها دور چراغ می چرخند

تا برای شاهزاده خانم آتش ببرند.

trEE giRL

هر درخت بیدی که می بینم به یاد شاهزاده ای می افتم

که هر روز می گرید و فریاد می زند ولی هیچکس حرفهایش را نمی فهمد...

سنج ها نواختند.

شاهزاده خانم زیبا و پادشاه سپید مو نمایان شدند

دختر چون هلال ظریف ماه و پدر چون ابری سنگین.

ابر و ماه سر بر شانه یکدیگر...

+ سروده شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 با قلم غزل |

آنقدر ستاره ها را به شمارش نشسته ام

که دیگر جای تک تکشان را از حفظ می دانم

به یاد تمامی چهارشنبه هایی که در چشم های عسلیت، شهد می نوشیدم

هفته ها را از دنبال می کنم...

عشق بازی دست هامان روی همه عشاق را کم کرده بود

اردیبهشت عاشقانه به اتمام رسید

خرداد دوباره با گرمای بی مهرش آمد

تیر فقیرانه و در فراقی حقیرانه گذشت

و مردادم به نیمه رسید...

از نیمه گذشت و پای به شهریور گذاشت

من هنوز در بحر آن یک روز قبل از نیمه تابستانم مانده ام

چه کنم که سال تا سال مهر نیمه مرداد را در دل دارم...

چه کنم که ماه ها پیش نخواسته، خواستمت...

آنقدر به ستاره ها زل زده ام

که همه شان از دستم عاصی و کلافه اند

هنوز هم سکوت را تنها راه فریاد زدن نامت می دانم

یادت هست؟

چقدر به پایت خرد شدم و شکستم

چه سود وقتی در پست ترین وادی قلبت هم جایی ندارم...

دیگر پیک های لبریز هم تسکینم نمی دهد

دیازپام ها همه به رویم می خندند

سرم درد می گیرد و تو نیستی که برایم شعر بخوانی

تو دیگر بعد از خدافظی هایت نمی گویی "دوستت دارم"

یادت رفته...

یادت نیست که دفعه آخر مجبورم کردی

زودتر از تو قطع کنم

یادت نیست که همیشه چند ثانیه بعد از خداحافظی گوشی در دستم می لرزید

تا شاید صدایت را دوباره در پس آن به گوش جان بشنوم

خودت همه را فهمیده بودی...

این را که دیگر یادت هست؟

آرامشم را دزدیدی و حالا نیلوفرانه زندگی می کنی؟

این نبود رسم آن رفاقتی که غزل،غزل دیوانش را در گوشم خواندی...

بوی تریاک می آید...

I don't have myself

+ سروده شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 با قلم غزل |

بوی باران از درز پنجره دزدانه وارد اتاقم شد

به خیال خودم دوباره در پس ذهن خیالبافم نقش باران طراحی می کنم

بوی خاک نم گرفته شدیدتر شد

با خودم گفتم

این چه بارانی است که تابستانه می بارد؟

کنار پنجره قطره هایی را دیدم که سراسیمه می جنبیدند

و به دست هر کدامشان ثانیه ای از خاطرات من آویخته بود...

تاریک روشن هوا عذابم میداد

به یاد آن غروب پاییزی که در وجودت گسستم

و باران...

دوباره چهارشنبه های کذایی به سراغم آمدند

مگر چقدر صبر و طاقت داشتم؟

که با هر لحظه می بایست یاد تو را زنده می کردم

فرمانروای بی شرافتم!

کاش خاطراتت را هم با خودت می بردی

که بیشتر از نبودنت عذابم می دهد...

کودکیم را طی نکرده از یاد برده ام

و تمام این گناهان بی جا بر گردن توست... می فهمی؟

تویی که روزهاست نمی دانم کجایی

آخر برای چه آمدی؟

که عاشقیم را به ریشخند بگیری و به من بفهمانی بدون تو نمی توانم؟

آمدن ها و رفتن هایت جزء دردهای روزمره ام شده

دیگر اگر بیایی و نروی نگرانت می شوم!

از سرسره ی این دو سال  بالا نرفته لیز خودم و افتادم

بر تاب وجودت سوار شدم

شاید کودکیم را دوباره زنده کنی

الحق که همچون تاب بالایم می بردی و به یکباره فرویم می انداختی

حالا هم هیچکس نیست که تکانت بدهد

ساکن مانده ای

و من در نقطه ثقل این تاب منتظر هجوم باد مانده ام...

swinG & Swing & sWing

+ سروده شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387 با قلم غزل |

سیگار هایم را آتش نزده گوشه ای انداحتم

بطری های خالی ویسکی

گوشه ی اتاقم مرده اند و انتظار سطل زباله را می کشند

و پیک های پر چشمک می زنند...

گریه های بی صدایم کجا رفتند

که حالا از تمام بغض هایم فقط چشمایی سرخ به جا می ماند

 بدون قطره ای از آن بخارهای دل شور مزه؟

ندای قلبت توی گوشهایم سنگینی می کند

صدای تپش لحظه به لحظه ی خاطراتت را می شنوم

کشوی اتاقم از ضربانش به لرزه افتاده

چه سود این همه گوشه نشینی هایم در عزلت وجودم؟

بی فایده است

وقتی سر سوزنی از گذشته ها نمرده...

هنوز گاهی که به آن کوچه  خیره می شوم تو را می بینم...

وقتی تمامی چهارشنبه ها را به گمان آمدنت گوش به زنگ می مانم...

چه ماند از من و دخترکی که تو ساختی؟

چه شد "غزل گفتنهای عاشقانه ات" برای باز برگشتن من؟

می خواهی بگویی همه شان دروغ بود؟

اگر هر دم  درون لاله ی گوشم زمزمه کنی

که هرچه گفتی کذب محض بود

قسم به وجودت که ستایشگرانه می پرستمش

باور نخواهم کرد...

جعبه ی سیگارم خالی شده

و کاغد های توتون پیچ شده ی مچاله شان گوشه ای افتاده

پیک های ویسکی لبریز شده اند

و من

به سنفونی ضربان خاطراتت گوش سپرده ام!

MabEY

+ سروده شده در جمعه یکم شهریور 1387 با قلم غزل |

نیشخند می زدی

تیغ را نشانت دادم و گفتم : باشد تمامش می کنم!

سیگار سومت را از جایش در آوردی

آتش زدی و به لب گذاشتی

انگار هیچ چیز برایت هیجان انگیزتر از صحنه مرگم نبود

آنقدر آرام بودی که خیال کردم خوابی...

پک محکمی زدی و گفتی

پس چه شد؟ آن همه لاف زدی که خودم را می کشم

بکش... منتظرم!

دست هایم می لرزید

نه از ترس مرگ، بلکه از تیزی حرفهایش

چشم هایت را به دستانم دوخته بودی

سیگار چهارم را به آتش کشیدی و هنوز به لب نبرده گفتی

می خواهی تا کی منتظر بمانی؟

حوصله ام را سر بردی لعنتی، تمامش کن باید بروم

وجودم در خلسه ای فلسفی فرو رفته بود

می دانستم سنگدل است

اما...

از مرز آن هم گذشته بود، انگار...

کم کم می فهمیدم که کاسه صبرش لبریز شده

همان الان ها بود که سرم فریاد بکشد

سیگارش را خاموش کرد

آمد و جلوی من ایستاد و زل زد به مردمک هایم

دستش را جلوی چشمانم گرفت و گفت

ببین... راحت است. فقط لحظه ای می سوزد و بعد تمام.

تیغ از دستم سر خورد و افتاد

خم شد

فلز سرد را بلند کرد و آهسته گفت

چرا بهتت زده؟ نمی توانی؟

سرم را به علامت نهی تکان دادم و اشک از گوشه پلکم لغزید

نیشخندش باز تر شد و چشمانش خیس تر!

زیر لب زمزمه کرد

باشد، خودم برایت تمامش می کنم...

 CutTing

+ سروده شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 با قلم غزل |

آهای با توام

تویی که آن گوشه نشسته ای و خونم را آرام آرام می مکی

و پس از هر جرعه زندگیم

نیش هایت را تا بنا گوش باز می کنی

و من از دیدن دندان های آغشته به حیاتم بر خود می لرزم

تو هم که انگار عادت داری لرزشم را ببینی

لب هایت بازتر می شود

و کارت را از سر می گیری

هر چند دقیقه یکبار

سرت را بلند می کنی و قهقهه ای انزجار آور سر می دهی

تا زجرم را ببینی و مرا هم آلوده به عصیانت کنی

کم کم جلو تر می آیم

مثل گرگ نماهای سیاهچال تاریخ

بر بدن خودم می خزم

دهانم را به تقلید از تو باز می کنم

دندان های نیشم را بر لب های هرز رفته ام می کشم

می مکم...

کم کم خوشم می آید

و هر دو هر از چند گاهی نگاهمان را به هم می دوزیم

و ناشیانه خنده های وحشیانه سر می دهیم

سرد می شوم

احساس می کنم همه ی شیره حیاتم را با هم خورده ایم

کرخت شده ام و نمی توانم تکان بخورم

مرا در آغوش می گیری

دنیا برای من می شود

حیف که دیگر زمانی نمانده تا بگویم دوستت دارم

آرزوهایم چه آسان خاک شدند...

 LoseR 

پ.ن1 : نه بوی خاک نجاتم داد و نه شمارش ستاره ها تسکینم...

پ.ن2: چرا صدایم کردی؟ چـــــــــــــــــــــــــــرا؟

پ.ن3: اولین باری بود که "دوستت دارم " رو قرمز ننوشتم.

+ سروده شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 با قلم غزل |

دلم میخواهد سرم را روی توالت مغزت بگیرم

و تمام خاطراتمان را

درون ذهنت استفراغ کنم

 تا شاید یادت بیاید من هم روزی بوده ام...

میخواهم همه ی احساس و علاقه ام را یکجا رویت فرو ریزم

و از همین نقطه ی زمین 

از وسط آلوده ترین کوچه های تهران

آنسوی خیابان پر جنب و جوش ولیعصر

بر سرت فریاد زنم

و بگویم که چقدر می خواهمت...

دوست دارم وقتی روی پشت بام می ایستم

و برج بد قیافه ی میلاد جلوی دیدگانم را می گیرد 

ترس را کنار بگذارم

و از سنگ های کف بام جدا شوم 

و کل میلاد را با چشمانم تا پایین بپیمایم...

دلم میخواهد

می توانستم دوچرخه ام را دوباره بیرون ببرم 

و از میدان ولیعصر

تا ونک را یکسره و بدون توقف برانم

از جلوی پارک ساعی بگذرم و دیگر به زوج ها حسودی نکنم

اینجایی که من زندگی می کنم

با آنجایی که تو شب هایت را در آن صبح می کنی

زمین تا آسمان فرق دارد

تو طلوع را چند ثانیه زودتر از من می بینی 

و به جای این شهر بد منظره، دماوند در دیدرست هست

تو از آلودگی این شهر دور تری 

ای شرقی ترین شرقی شهر!

و من اینجا در مرکزی ترین مرکز تهران

در لابلای کوچه های امیرآباد

نامت را روی دیوارهایم نقاشی می کنم

تا شاید چشمانم دوباره به سوی آفتاب عنبیه ات باز شود

در آن دو عسل درخشان... 

 whrer I LIVE

+ سروده شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 با قلم غزل |

بس است

 

چقدر برای خودت منطق می بافی؟

 

تا کی میخواهی فلسفه مجنون و لیلی را نهی کنی؟

 

شعرهای فروغ را آتش نزن

 

برگه های دیوان خواجه را پاره پاره کردی

 

بس نیست؟

 

دوباره کلماتت همان ها شد، که بود

 

باز هم تکرار را غنیمت شمردی

 

همان منطق بی منطقی را

 

قوانین فیزیک را برایم ثابت نکن

 

خودم می دانم

 

دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند

 

مجادله می کنی که تفاوت هایمان را به نقش بکشی؟

 

باشد...

 

ولی حتی در کتاب های علوم دبستان هم آمده که

 

دو قطب مخالف

 

یکدیگر را جذب می کنند

 

تو که اینقدر برای حرفهایت مدرک میخوانی

 

کاش این یکی را هم می دیدی

 

تلاش می کنی، که چه؟

 

تا به من بقبولانی برای هم نیستیم؟

 

من پیشتر می دانستم

 

اما وقتی که آن چیزی که نمی دانم چیست

 

مقابل دیدگانت را گرفت

 

هر چه گفتم

 

آخر احمق، خودت گفتی ما دوخط جداییم

 

قبول نکردی و دلم را دلخوشانه شاد نگاه داشتی

 

حالا آمدی که چه؟

 

که بگویی اشتباه بود؟

 

بس است عزیزم

 

لطفی در حق من بکن و خفه شو...

 

 be QUIET plz

+ سروده شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 با قلم غزل |

چشم هایم به در خشک شد

 

آمدی...

 

اما این چه آمدنی بود؟

 

آمدی که روح تعویض شده ات را به رخم بکشی؟

 

آمدی که دوباره فرق ها را یادآوری کنی؟

 

مگر نمی دانستم؟

 

بی رحم شدی.....

 

حرفهایت طعم گس خرمالوها را می داد

 

عشق برایت مثل انارهایی است

 

که شاخه هایشان را اول تابستان از تنه بریدند

 

کم مانده تمام احساست منقرض شود

 

باز هم جای شکرش باقی ست

 

که موتور دلت هنوز از کار نیفتاده...

 

گاهی تنگ می شود.

 

 

چشم هایم به در خشک شد

 

آمدی...

 

آمدی تا بگویی عشق برایمان زیاد است

 

کار دیگه ای باید داشت

 

چیز دیگه ای باید کرد

 

و شاید مفعول هایش بالعکس!

 

چه توفیری دارد؟

 

چه فرقی میکند وقتی معلوم نیست خودت را کجا جا گذاشته ای.

 

صدای نوار پسر همسایه گوشم را کر کرد...

 

ولی تو نیامدی تا دعوایش کنی

 

آخر تو هم حرفهای آن آواز قدیمی را قبول داری

 

می دانم.

 

apart 

من میگفتم شب عشق با این سیاهی

 

نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

 

تو می گفتی آره من ماهم

 

ولی تو اومدی آسمونت رو اشتباهی

 

 

پ.ن 1: میگی تلافی کن...جبران کن...ولی من چی رو تلافی کنم؟؟؟ مگه میشه؟

پ.ن 2: میگی ببخشم... من که ازت دلگیر نبودم.

پ.ن 3: میگی نمیشه... خیلی پیشتر از تو می دونستم.

+ سروده شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 با قلم غزل |

کفش هایت را بپوش

 

روز مهمی در راه است...باید بروی!

 

کوله پشتی ات را برداشتی؟

 

یا دوباره به خیال حواس جمع من گوشه اتاق جا گذاشتی؟

 

کتاب هایت را بار زدی؟

 

دیروز همه شان را کارتون پیچ کردم.

 

پوستر های روی دیوارها را هم کنده ام.

 

حتی آن گل سرخ کوچک را که به دیوار بود، آوردم.

 

دفتر خاطراتت در چمدان سورمه ای است.

 

یادت نرود لباسهای مهمانی ات را هم در همان چمدان چیده ام.

 

راستی،

 

زمانی که میخواستی برای ملاقاتی آماده شوی،

 

حتما با خودت هدیه ای ببر.

 

پیشنهاد می کنم دسته گل باشد...

 

لباش خواب صورتی ات را هم تا کرده ام.

 

چند بار موقع خریدش گفتم که پسرها صورتی نمی پوشند.

 

گوش ندادی باز هم.

 

شانه و ادکلن هایت را در این کیف دستی گذاشتم

 

 

آن عطر فرانسوی هم توی این پلاستیک آبی است.

 

بیا ساعتت را به دست ببند.

 

دوباره از روی لجبازی نگو ساعت نمی خواهم

 

لازمت می شود در گیر و دار زمان.

 

بلیط را در زیپ کوچک کیف پولت انداختم.

 

مواظب باش گم نشود.

 

دیر شد...

 

زود کفشهایت را بپوش.

 

تمامی خاطراتت را از اینجا جارو کن.

 

تو برای همیشه می روی.

 

بازگشتی در کار نیست.

 

قول می دهم از رقیب تازه واردت خوب نگهداری کنم.

 

و اینگونه مثل تو راهی خیابانش نکنم.

 

کفش هایت را بپوش

 

آخر او یکسال بزرگ شده است...

 

happy bithDAY  

پ.ن ۱: منظورم که واضح بود...

پ.ن ۲: طرف صحبتم هم سال گذشته بود...

پ.ن ۳: تولدت مبارک............... فرمانروای با شرافتم...

 

+ سروده شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 با قلم غزل |

دست هایت را به من بده

 

بیا اینبار کودکی از دست رفته مان را به نظاره بنشینیم

 

بیا در حضور سرد من بایست

 

و روزهای شاد قایم باشک را از نو تکرار کن...

 

 

دست هایت را به من بده

 

بگذار تا دوباره به حرمت آن روزها

 

دست های خالی از گناهم را آلوده به عصیان دستهایت کنم

 

بگذار تا دوباره اختلاف بینمان آتش بگیرد

 

و این دیوار جنسیت فرو ریزد...

 

 

دست هایت را به من بده

 

تا دوباره عمو زنجیر باف هایمان را دو نفری سر دهیم

 

و از صدای فریاد شادی آن یکدیگر را بفشاریم

 

بیا تا در شوق افتادن سنگ کوچک لی لی

 

در مربع های زندگی

 

لذت های کلاس اول را بخش کنیم...

 

 

دست هایت را به من بده

 

دوباره برایم از سرزمین خیالی آلیس بگو

 

تا دوباره در پارک کنار خانه

 

با سرعت دست هایم را از دست مادر رها کنم

 

و به دنبال خرگوش سفیدی بدوم که جلیقه بر تن مرا مینگرد...

 

 

دست هایت را به من بده

 

بیا بادبادک هایمان را مقایسه کنیم

 

تا دوباره آنکه بالاتر میرود از آن هر دویمان شود

 

و شادمانه در امتداد جاده جست و خیز کنان گوش زمین را کر کنیم...

 

 

قول می دهم

 

دست هایت را که به من بدهی

 

آسمان مثل گذشته ها آبی می شود...

 

mE  

 

پ.ن1 : رفته است و مهرش از دلم نمیرود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

ای ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها

پس دیار جاودان عاشقان کجاست؟

 

+ سروده شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 با قلم غزل |